جزئیات تصویر

آزمایشی

یک شنبه 15 شهریور 1394

آن روز از شب قبل باران باریده بود، یک روز بهاری بود یا پاییزی؟ فرقی نمی‌کند، وقتی دل آسمان می‌گیرد، شاید برایش مهم نباشد که حتی وسط یک روز از روزهای مردادماه باشد. مادربزرگ می‌گفت، وقتی آسمان دلگیر می‌شود، سیاه می‌شود و کدر، اما همین که می‌بارد رنگش آبی می‌شود و لبخند می‌زند! مادربزرگ وقتی می‌دید با تعجب نگاهش می‌کند می‌گفت: رنگین‌کمان...! ندیدی رنگین‌کمان بعد از باران را؟ رنگین‌کمان همان لبخند آسمان است... حالا آمده بود که ببارد، که حال و هوای ابری‌اش را آبی کند، که لبخند بزند. یک‌آن به ذهنش رسیده بود قید درس و دانشگاه و ترم را بزند، آخر دلش تنگ شده بود برای کوچه‌باغ‌هایی که از پس دیوارهای کاهگلی‌اش، درختان به او انار تعارف می‌کردند. دلش تنگ شده بود برای عطر گل‌های محمدی که مادربزرگ وقت سحر همه‌اش را جمع می‌کرد توی دامن گلدارش و یک شیشه گلابش روی طاقچه کنار تخت توی خوابگاهش بود و هیچ وقت خدا هم دلش نمی‌آمد که قطره‌ای از آن را استفاده کند. اما مادربزرگ گفته بود، هر وقت دلت تنگ انار شد، دلت تنگ گل‌ها و گلاب شد، دلت تنگ باران و رنگین‌کمان شد، برو به این نشانی... و حالا تلألوی طلایی انار و گل و گلاب را می‌دید و آسمانی که داشت می‌خندید.